در آغاز کلمه بود ...
و ... اینچنین بود که جمله آغاز شد !!
"نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد . نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت . ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد ، گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد . بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ! "
و من می خواهم آن کودک گستاخ و بازیگوش باشم . شاید نتوانم ولی میخواهم که باشم . و این برای خودم مهم است .
نظراتتان را برایم بنویسید .
ارسال شده در جمعه، ٧ آذر ۱۳۸٢ - ساعت ۵:٢۵ ب.ظ
امروز ، 7 آذر ، ششمین سالگرد آغاز یک وبلاگ است ؛ در ابتدا آن کودک گستاخ و بازیگوش بود و اکنون گستاخ شده !! دوستان زیادی همراهم بودند ... از اولین ها که جودی آبوت قدیمی ترین شان هست و استاد هرمز ممیزی تا صمیمی ترین ها ... آرمان ، سودابه ، احسان تهامی ، ستاره ، اندیشه ، سبحان ، یوسف ، بنت الهدی صدر ، محبوبه بوجار
امروز همچنین عید قربان بود ؛ پیامک بامعنایی بود ... "امیدوارم امروز گوسفندِ نفستان را قربانی کرده باشید !"
...